مرگ مردان
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۸  

 

مرگ در هر حالتی ، تلخ است.
اما من،
دوست می دارم که چون از ره درآید مرگ،
در شبی آرام ، چون شمعی شوم خاموش،
لیک مرگ دیگری هم هست
دردناک ؛ اما شگرف و سرکش و مغرور،
مرگ مردان ، مرگ در میدان،
با تپیدن های طبل و شیون شیپور،
با صفیر تیر و برق تشنه ی شمشیر،
غرقه در خون ،‌ پیکری افتاده در زیر سم اسبان.
وه ! چه شیرینست
رنج بردن،
پا فشردن ،
در ره یک آرزو ، مردانه مردن
واندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی بر لب
جان سپردن.
آه ! اگر باید
زندگانی را به خون خویش،
رنگ آرزو بخشید
و به خون خویش ، نقش صورت دلخواه زد بر پرده ی امید،
من به جان و دل ، پذیرا می شوم
این مرگ خونین را.

 

______________________________________________________________

پ.ن : حالا اگه یکی مثل من نخواد اینجور با درد بمیره و مجبور به مردن شه باید چیکار کنه؟!نگران

 

 

 


کلمات کلیدی:
تا خرند این قوم ، رندان خرسواری می کنند
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۸  

در محرّم ، اهل ری خود را دگرگون می کنند                 از زمین آه و فغان را زیب گردون می کنند
گاه عریان گشته با زنجیر میکوبند پشت                        گه کفن پوشیده ،‌ فرق خویش پرخون می کنند
گه به یاد تشنه کامان زمین کربلا                                  جویبار دیده را از گریه جیحون می کنند
وز دروغ کهنه ی « یا لیتنا کنّا معک»                             شاه دین را کوک و زینب را جگرخون می کنند
خادم شمر کنونی گشته، وانگه ناله ها                        با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون می کنند
بر “یزید” زنده میگویند هر دم، صد مجیز                        پس شماتت بر یزید مرده ی دون می کنند
پیش ایشان صد عبیدالله سر پا، وین گروه                    ناله از دست “عبیدالله مدفون” می کنند
حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلی                  هر دو را تسلیم نوّاب همایون می کنند
آید از دروازه ی شمران اگر روزی حسین، 
                    شامش از دروازه ی دولاب بیرون می کنند

حضرت عباس اگر آید پی یک جرعه آب،                        مشک او را در دم دروازه وارون می کنند
گر علی اصغر بیاید بر در دکانشان                                درد و پول آن طفل را یک پول مغبون می کنند
ور علی اکبر بخواهد یاری از این کوفیان،                      روز پنهان گشته، شب بر وی شبیخون می کنند
لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد                 خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنند
گر یزید مقتدر پا بر سر ایشان نهد،                               خاک پایش را به آب دیده معجون می کنند
سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است                      هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند
خود اسیرانند در بند جفای ظالمان،                              بر اسیران عرب این نوحه ها چون می کنند؟
تا خرند این قوم ، رندان خرسواری می کنند                 وین خران در زیر ایشان آه و زاری می کنند

                                                                                                                             ملک الشعرای بهار

_________________________________________________________________________

 پ . ن 1 : یه خورده وصف حال چند سال اخیر بود ، نه؟!
 پ . ن 2 : ایرانی ها در گذشته به با عقل و تدبیر بودن و متمدن بودن مشهور بودن . پس الان خونمون باچی قاطی شده که اینقدر ابلهیم؟!
 پ . ن 3 : عزاداریتون قبول! 


کلمات کلیدی:
زن
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۸  

 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند...دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی .... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...  او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ......او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند  نام پدر .....

                                                                                   دکتر علی شریعتی

 _______________________________________________________________

پ.ن 1 : چرا همه جا و تو همه فیلما ، زن و به خاطر زن بودنش تحقیر می کنن؟!چرا مثلا می گن نمیزاریم یه زن رییسمون شه یا یه زن بمون دستور بده؟!مگه زنا چشونه که اینقدر دستور گرفتن ازشون ( حتی اگه مافوقشون باشه ) ضرر شخصیتیه؟!
چرا تا می خوای از حق و حقوق خودت حرف بزنی می گن فمنیست؟! یعنی اگه از حق طبیعی خودمون حرف بز
نیم ، حق برابر بودنمون ، افراطی هستیم؟!
پ.ن 2 : تجربه نشون داده که بهتر خیلی اظهار نظر نکنم ، چون خدا حسابی می زنه پس کَلَم!نگران
پ.ن 3  : یعنی واقعا مشکل جوونای ما اینه؟!نیشخند

 

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۸  

 

خدا

خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه می ترسم نه از شیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من

_________________________________________________________________

 پ.ن :یه خیلی امتحان دارم.واسم دعا کنیننگران

 

 

 


کلمات کلیدی:
سرو
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۸  

 

در بیابانی دور،

که نروید جز خار،
که نتوفد جز باد،
که نخیزد جز مرگ،
که نجنبد نفسی از نفسی؛
خفته در خاک ،کسی!

زیر یک سنگ کبود،
در دل خاک سیاه،
می درخشد دو نگاه،
که به ناکامی ازین محنت گاه؛
کرده افسانه ی هستی کوتاه

باز می خندد مهر،
باز می تابد ماه،
باز هم قافله سالار وجود،
سوی صحرای عدم پوید راه.

با دلی خسته و غمگین، همه سال،
دور ازین جوش و خروش،
می روم جانب آن دشت خموش،
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود،
تا کشم چهره بر پان خاک سیاه

وندر این راه دراز،
می چکد بر رخ من اشک نیاز
می دود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان راه دراز.
منم اکنون و همان دشت خموش.
من و آن زهر ملال.
من و آن اشک نیاز.

بینم از دور، در آن خلوت سرد،
در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی،
ایستاده است کسی!

-" روح آواره ی کیست،
پای آن سنگ کبود،
که درین تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود؟ "

می تپد سینه ام از وحشت مرگ،
می رمد روحم از آن سایه ی دور،
می شکافد دلم از زهر سکوت!
مانده ام خیره به راه،
نه مرا پای گریز،
نه مرا تاب نگاه!

شرمگین می شوم از وحشت بیهوده ی خویش،
سروِ نازی است که شاداب تر از صبحِ بهار،
قد برافراشته از سینه ی دشت،
سرخوش از باده ی تنهایی خویش!

-" شاید این شاهد غمگینِ غروب،
چشم در راهِ من است!
شاید این بندیِ صحرایِ عدم
با مَنَش یک سخن است! "

من، در اندیشه، که این سروِ بلند،
وینهمه تازگی و شادابی،
در بیابانی دور،
که نروید جز خار،
که نتوفد  جز باد،
که نخیزد جز مرگ،
که نجنبد نفسی از نفسی...

غرق در ظلمتِ این رازِ شگفتم، ناگاه!
خنده ای می رسد از سنگ به گوش،
سایه ای می شود از سرو جدا،
در گذرگاهِ غروب،
در غم آویزِ افق،
لحظه ای چند به هم می نگریم،
سایه می خندد و می بینم وای!:
مادرم می خندد!

-مادر ،ای مادر خوب!
 این چه روحی است عظیم،
 وین چه عشقی است بزرگ،
 که پس از مرگ نگیری آرام؟
 تنِ بی جان تو، در سینه ی خاک،
 به نهالی که درین غمکده تنها مانه ست،
 باز جان می بخشد!
 قطره خونی که به جا مانده در آن پیکرِ سرد،
 سرو را تاب و توان می بخشد!

شب، هم آغوش سکوت
می رسد نرم ز راه
من از آن دشتِ خموش
باز رو کرده به این شهرِ پر از جوش و خروش،
می روم خوش، به سبکبالی باد،
همه ذرات وجودم آزاد،
همه ذرات وجودم فریاد!

                                                        فریدون مشیری

________________________________________________________________

 پ.ن1: عیدتون مبارک.هرچند این گوسی جون ها رو میکشن!
 پ.ن2: چرا اکثریت مامانا ، حتی تو فضای تنگ و خفقان آور مینی بوس ، میخوان هنر نمایی بچشون و به سمع و نظر مسافرین برسونن؟!!!
 پ.ن3: هیچی!
 پ.ن4: من معماری میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!گریه 

 

 

 


کلمات کلیدی:
دشمن
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۸  

 

مرد می خواست که دشمن نداشته باشد.می خواست هر آنچه که با او مخالف است از بین ببرد و این آرمان او بود.با خود فکر کرد.فکر کرد که دشمن او کیست.و پنداشت که دشمنش را پیدا کرده است.فکر کرد که فقط یک دشمن دارد و خواست که نابودش کند.اما نمی توانست.قدرتش را نداشت.و اراده کرد که قدرتمند شود.و شد.و دشمنش را نابود کرد.

ولی مرد آرام نشد.فکر می کرد هنوز دشمن دارد.آری.داشت.و دشمن دیگرش را پیدا کرد.اما هنوز از او ضعیف تر بود.اراده کرد و قوی تر شد و او را هم کشت.

و باز هم آرام نشد.تک تک آدمیان را دشمن پنداشت و و بر هر یک اراده بر پیروزی کرد.و پیروز شد.و تنها مرد زمین شد.

و هنوز دشمن داشت.

طبیعت...با آن چگونه باید مبارزه می کرد.راهش را نمی دانست ولی اراده کرد.و آن را نیز نابود ساخت.

و هنوز دشمن داشت.

ولی که؟...مرد فکر کرد و با زمانه به ستیزه پرداخت.فکر کرد دشمنش زمانه است .به مبارزه به آن پرداخت و اراده کرد و زمانه نیز متوقف شد.و هنوز...

هنوز دشمن داشت.

مرد هرگز آرام نشده بود.فقط پس از هر پیروزی متوجه شده بود که دشمن بزرگتری دارد و آن را هنوز نیافته است.

و اینبار مرد اراده کرد که دشمنش را بیابد و خود را کشت...

  _____________________________________________________________

پ.ن:امروز که داشتم از دانشگاه با مینی بوس بر می گشتم( سیستم حمل و نقل و حال کنعینک) ، همه ی جا ها پر بود. یه پیر مردی بلند شد که من بشینم.گفت اسلام میگه درست نیس جایی که یه خانوم واستاده، آقا بشینه.اون پیرمرد با اون کلاه کامواییش یه gallant واقعی بودقلب.

 


 


کلمات کلیدی:
زندگی من!
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۸  

می خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه ی انگور در دستم بفشارم و عصاره ی آنرا ، نه ، شراب آنرا ، قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم .

فقط میخواهم پیش از آنکه بروم دردهائی که مرا خرده خرده یا سعله گوشه ی این اطاق خورده است روی کاغذ بیاورم ، چون به این وسیله بهتر می توانم افکار خودم را مرتب و منظم بکنم .

آیا مقصودم نوشتن وصیت نامه است ؟

هرگز ، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد ، وانگهی چه چیزی روی زمین می تواند برایم کوچکترین ارزش را داشته باشد ؟ آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک میخواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند .

من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتاً برایم ضروری شده است، می نویسم .
من محتاجم ، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم ، به سایه ی خودم ارتباط بدهم ، این سایه ی شومی که جلوی روشنائی پیه سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که می نویسم به دقت میخواند و می بلعد ، این سایه حتماً بهتر از من میفهمد !‌

فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند ، فقط او میتواند مرا بشناسد ، او حتماً می فهمد ... می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:

" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "

 



کلمات کلیدی:
:|
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸۸  

کاش می دانستید زندگی با همه ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

*

زندگی حس جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگر آغاز حیات

تا به جایی که خدا میداند

*******************************************

سلام...!

نمی دونم چه جوری شروع کنم.طبق معمول وقتی می خوام حرفمو بزنم کلمه هارو گم می کنم.این روزا اصلا حالم خوش نیس!ناراحتاون دفعه شروع کردم پست هامونو از اول خوندم.من خیلی تغییر کردم.دیگه افرادی که اون موقع ها می شناختم اینجا نیستن که حرفمو تایید کنن.دیگه اصلا خودمم خیلی هاشونو یادم نمیاد!!!خیلی مسخرست، نه؟!!که فکر کنی با یه عده ای خیلی دوستی،هیچ وقت دوستیشون یادت نمی ره...،ولی بعد یه مدت که دیگه هیچ نشونی ازشون نیست،اصلا یادت بره که همچین افرادی هم وجود داشتن!دلم تنگه...!واسه همه چی!واسه دوستایی که یادمه و اونام به یادمن، دوستایی که هم من و هم اونا همدیگرو فراموش کردیم!دلم واسه خودمم تنگه...!واسه خودمِ دو ماه پیشم،واسه خودمِ یه سال پیشم،واسه خودمِ چند سال پیشم...!همه چی تغییر کرد!همه ی رابطه ها تغییر کرد...!مغزم این همه تغییرو با هم نمی تونه تو خودش جا بده...!ناراحت

بازم یه ماه رمضون دیگه داره میاد!خوشحالم!فقط ماه رمضون هاس که می تونم تو خودم باشم!به خودم فکر کنم...،خودِ واقعیم...،خودِ تغییر نکردم!خوشحالم از اینکه اگه بعضی دوستام دیگه نیستن و منو فراموش کردن،در عوض خدا بهم این فرصتو داده که دوستای خیلی خوبی پیدا کنم!امسال با خیلی ها دوست شدم که با هیچ چیزی عوضشون نمی کنم!دوستایی که تو این مدت کم آشناییمون همیشه کنارم بودن!

واااااااای،خیلی حالم بده،همش دل شوره دارم، همش نگرانم...!شاید واسه هوای این چند روزس،آخه این چند روز اینجا همش بارونِ!شده مثل پاییز...!از این همه بارون بدم میاد!ناراحت

خدا کنه دفعه ی بعد که آپ می کنم سرحال باشم!افسوس

فعلا خداحافظبامن حرف نزن

 

 


کلمات کلیدی:
اشکی در گذرگاه تاریخ
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸۸  

از همان روزی که دست حضرت "قابیل"،
گشت آلوده به خون حضرت "هابیل"،
از همان روزی که فرزندان "آدم"،
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛
آدمیت مرد،
گرچه آدم زنده بود!

از همان روزی که "یوسف" را برادر ها به چاه انداختند.
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند.
آدمیت مرده بود!

بعد ،دنیا، هی پر از آدم شد و این آسیاب،
گشت و گشت.
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت،
ای دریغ،
آدمیت بر نگشت!

قرن ما،
روزگار مرگ انسانیت است!
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است،
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است!
صحبت از موسی و عیسی و محمد نا به جاست!
قرن "موسی چومبه" هاست!

روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری، در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر،
                                              - حتی قاتلی بر دار -
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،
وای!جنگل را بیابان می کنند!
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست.
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست.
در کویری سوت و کور،
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است!

                                                               فریدون مشیری


کلمات کلیدی:
این کنکور لعنتی
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ،۱۳۸۸  

سلام.
بالاخره تموم شد.خوب یا بد بالاخره درس خوندن واسه کنکور تموم شد.تو رو خدا واسم دعا کنید.


کلمات کلیدی: